تاریخ انتشار: ۰۹:۵۵ - ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
تعداد نظرات: ۳ نظر
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

اندیشیدن به امر محال | روایت سقوط سلطنت؛ سرطان، واشنگتنِ دوپاره، و اپوزیسیون منسجم

این گزارش نهایی از کتاب شاهنشاه اثر اسمات اندرسن است. سال‌های پایانی حکومت پهلوی با سرکوب‌های فزاینده، بی‌اعتمادی مردم و انزوای سیاسی همراه بود. حکومت محمدرضاشاه پهلوی در نهایت با انقلاب ۱۳۵۷ به پایان رسید.

اندیشیدن به امر محال | روایت سقوط سلطنت؛ سرطان، واشنگتنِ دوپاره، و اپوزیسیون منسجم

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- «او نمی‌داند قدم بعدی چیست؛ ما نیز نمی‌دانیم.» وزارت امور خارجه آمریکا درباره شاه، ۱۶ آبان ۱۳۵۷

«اگر آنها به سفارت ما یورش آورند و اتباع ما را به گروگان بگیرند، توصیه شما آقایان به من چه خواهد بود؟» از سخنان جیمی کارتر درباره خطرات پذیرفتن شاه در ایالات متحده، ۲۷ مهر ۱۳۵۸

در پاییز ۱۳۵۷، هنگامی که خیابان‌های تهران در آتش و خون می‌سوخت، در اندرونی کاخ نیاوران رازی بزرگ نهفته بود؛ رازی که تنها هشت نفر در جهان از آن آگاهی داشتند. محمدرضا پهلوی، پادشاهی که قرار بود دروازه‌های «تمدن بزرگ» را بگشاید، در حال مرگ بود. سرطان خون (لوسمی لنفوسیتیک مزمن) که از سال ۱۳۵۳ تشخیص داده شده بود، اکنون آرام‌آرام قوای جسمانی و از آن مهم‌تر، قوای روانی او را تحلیل می‌برد. دارو‌های نیرومند و پیشرفت بیماری، او را به مردی بدل کرده بود که گویی در خلأ گام برمی‌داشت.

ویلیام سالیوان، سفیر ایالات متحده و آنتونی پارسونز، سفیر بریتانیا، در دیدار‌های مکرر خود با شاه، با مردی رو‌به‌رو بودند که گاه ساعت‌ها به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌ماند و توان تصمیم‌گیری نداشت. اما شاید تکان‌دهنده‌ترین توصیف را مایکل بلومنتال، وزیر خزانه‌داری آمریکا، پس از دیدارش با شاه در آذر ۱۳۵۷ ارائه داد. او که یک سال پیش شاه را در اوج قدرت دیده بود، اکنون با ویرانه‌ای مواجه شده بود. بلومنتال در گزارش خود به جیمی کارتر چنین می‌گوید: «گفت‌و‌گو به لکنت افتاده بود. لحظات طولانی‌ای وجود داشت که شاه صرفا سکوت می‌کرد و به فضا خیره می‌شد.» وقتی بلومنتال به واشنگتن بازگشت، حتی صریح‌تر سخن گفت: «ما آنجا با یک زامبی طرف هستیم. امیدوارم کس دیگری را در نظر داشته باشیم، چون او دوام نخواهد آورد.»

توصیف «زامبی»، از نظر اندرسن، کلید درک ناتوانی از تصمیم‌گیری در ساختار حکومت بود. شاه که تمام ساختار قدرت را به شخص خود وابسته کرده بود، اکنون قادر به صدور فرمان نبود. ژنرال‌های ارتش که خو گرفته بودند برای کوچک‌ترین تصمیمات منتظر دستور ملوکانه باشند، حالا با پادشاهی رو‌به‌رو بودند که از آنها می‌پرسید: «آمریکایی‌ها چه می‌خواهند من انجام دهم؟»

پنهان‌کاری شاه در مورد بیماری‌اش چنان جدی بود که حتی از شهبانو نیز برای سال‌ها پنهان شده بود.

پزشکان فرانسوی به‌طور مخفیانه و تحت تدابیر شدید امنیتی به تهران پرواز می‌کردند تا خون پادشاه را آزمایش کنند. اما در پاییز ۱۳۵۷، این نمایش به پایان رسیده بود. شاه نه‌تنها جسمش، بلکه اراده‌اش را نیز به بیماری باخته بود. او در ملاقات با سالیوان مدام از این شاخه به آن شاخه می‌پرید، از شایعه ترور شدنش توسط برادرزاده‌اش می‌گفت و یا از تماس تلفنی مرموزی که در آن سناتور کندی (که در واقع یک مزاحم تلفنی بود) به او گفته بود باید استعفا دهد.

شاه در این انزوا، به تئوری‌های توطئه پناه برده بود. او باور نمی‌کرد مردمی که روزگاری برایش هورا می‌کشیدند، اکنون مرگش را بخواهند. پس حتما پای یک توطئه خارجی در میان بود. گاهی انگلیس را مقصر می‌دانست، گاهی شرکت‌های نفتی و گاهی حتی خود آمریکا را که می‌خواست او را با یک رژیم اسلامی جایگزین کند تا سدی در برابر کمونیسم بسازد. این ذهنیت، او را به انفعال کامل کشاند. او منتظر بود تا اربابان نامرئی جهان، سناریوی خود را تغییر دهند.

جنگ قبیله‌ای در واشنگتن


بیشتر بخوانید:

داستان کوری یک سلطنت | کالبدشکافی یک سقوط

شاه و توهم کنترل | کوری واشنگتن یا گیجی تهران؛ کدام سقوط را قطعی کرد؟


در حالی که شاه در تهران در حال ذوب شدن بود، در واشنگتن جنگی تمام‌عیار جریان داشت. دولت جیمی کارتر که با شعار حقوق بشر بر سر کار آمده بود، در مواجهه با بحران ایران دچار چنان تشتت و سردرگمی‌ای شده بود که تاریخ دیپلماسی کمتر به خود دیده است. دو قطب اصلی این جنگ، سایرس ونس (وزیر خارجه) و زبیگنیو برژینسکی (مشاور امنیت ملی) بودند. ونس و وزارت خارجه معتقد بودند دوران شاه به سر آمده و باید با اپوزیسیون میانه‌رو و حتی اطرافیان خمینی وارد گفت‌و‌گو شد. در مقابل، برژینسکی که جهان را تنها از دریچه جنگ سرد و خطر شوروی می‌دید، بر این باور بود که شاه باید با «مشت آهنین» سرکوب کند و اگر شاه نمی‌تواند، ارتش باید کودتا کند.

این دوگانگی باعث شد شاه پیام‌های متناقضی از واشنگتن دریافت کند؛ صبح پیامی مبنی بر لزوم خویشتن‌داری و رعایت حقوق بشر، و عصر پیامی تشویق‌کننده برای قاطعیت و سرکوب. در میانه این نبرد، ویلیام سالیوان، سفیر آمریکا در تهران، نقشی عجیب ایفا می‌کرد. او که زودتر از همه دریافته بود کار شاه تمام است، در آبان ۱۳۵۷ تلگرافی محرمانه با عنوان «اندیشیدن به امر محال» به واشنگتن فرستاد.

سالیوان در این تحلیلی چنین نوشت: «در این صورت، رده‌های پایین‌تر ارتش ممکن است ترغیب شوند تا با اپوزیسیون مذهبی میانه‌رو متحد شده و نوعی جمهوری اسلامی مترقی را پایه‌گذاری کنند. با چنین اتحادی که اهرم‌های حکومت را در دست دارد، آیت‌الله خمینی می‌تواند به ایران بازگردد تا نقشی گاندی‌وار، به عنوان رهبر معنوی رژیم جدید، اما عاری از هرگونه قدرت سیاسی مستقیم، بر عهده گیرد.»

این تلگراف خشم کارتر را برانگیخت، اما سالیوان دست‌بردار نبود. او و هنری پرکت (مسئول میز ایران در وزارت خارجه) عملا سیاست خارجی خودشان را پیش می‌بردند. پرکت حتی به‌طور پنهانی با ابراهیم یزدی در رستورانی در واشنگتن دیدار کرد. در طرف دیگر، برژینسکی هم کانال‌های محرمانه خود را داشت و بدون اطلاع وزارت خارجه، با اردشیر زاهدی (سفیر ایران در آمریکا) برای تشویق شاه به سرکوب تماس می‌گرفت. نتیجه جنگ‌های مذکور این بود که اطلاعات حیاتی بین سازمان سیا، وزارت خارجه و شورای امنیت ملی رد و بدل نمی‌شد. هرکدام تکه‌ای از پازل را داشتند و آن را از دیگری پنهان می‌کردند. گری سیک، عضو شورای امنیت ملی، بعد‌ها اعتراف کرد که آنها حتی اجازه نداشتند دور هم بنشینند و یادداشت‌هایشان را مقایسه کنند.

جادوگران نوفل‌لوشاتو


بیشتر بخوانید:

۹ حقیقت تاریخی در مورد اشغال سفارت آمریکا که نمی‌دانید | از پیشنهاد ابر قرمز بر فراز تهران و قم تا التماس بنی صدر و کارتر

اشغال سفارت آمریکا و آغاز یک بحران بی‌پایان

سند اتاق سیاه آمریکا چه می‌گوید؟ | نقشه تجزیه ایران روی میز واشنگتن


در حالی که واشنگتن در باتلاق بوروکراسی دست و پا می‌زد، در دهکده کوچک نوفل‌لوشاتو در حومه پاریس، ستاد انقلاب با دقتی خیره‌کننده مشغول کار بود. ابراهیم یزدی به همراه صادق قطب‌زاده و ابوالحسن بنی‌صدر، حلقه مشاوران آیت‌الله خمینی را تشکیل می‌دادند. اما نقش یزدی از همه پررنگ‌تر بود. او نه‌تنها مترجم آیت‌الله بود، بلکه معمار تصویر جهانی او نیز محسوب می‌شد. یزدی می‌دانست که برای پیروزی انقلاب، باید سه گروه را خنثی کرد: ارتش ایران، مردم مردد و از همه مهم‌تر، ایالات متحده آمریکا.

او استراتژی دقیقی برای مدیریت رسانه‌های غربی طراحی کرد. خبرنگاران باید سؤالات خود را از قبل کتبی ارائه می‌کردند. این کار به یزدی فرصت می‌داد تا پاسخ‌های آیت‌الله را صیقل دهد و هرجا که لازم بود، زوایای تند و تیز اندیشه‌های او را پنهان کند. در ترجمه‌های یزدی، آیت‌الله خمینی به عنوان یک رهبر دموکرات، آزادی‌خواه و حتی لیبرال معرفی می‌شد که هیچ علاقه‌ای به قدرت سیاسی ندارد و پس از سقوط شاه به قم می‌رود تا درس طلبگی بدهد. وقتی خبرنگاران درباره حقوق زنان یا اقلیت‌ها می‌پرسیدند، یزدی پاسخ‌هایی می‌داد که گوش‌های غربی دوست داشتند بشنوند.

اندرسن در توصیف این فرایند می‌نویسد: «روش مشخصی در این پاسخ‌ها وجود داشت و آن ترسیم چهره‌ای از آیت‌الله خمینی به عنوان مردی متواضع و منطقی بود؛ کسی که جهان غرب و باز هم به‌ویژه ایالات متحده، دلیل چندانی برای ترس از او نداشتند... در آن معدود مواردی که یک روزنامه‌نگار زیرک غربی سؤالی کاوشگرانه‌تر از خمینی می‌پرسید، یزدی پاسخی را ارائه می‌داد که از پیش تنظیم شده بود و در آن موارد کمتر نادر که آیت‌الله خمینی از متن خارج می‌شد و چیزی آتشین زیر لب زمزمه می‌کرد، دکتر یزدی به‌سادگی از ترجمه آن خودداری می‌نمود.»

یزدی همچنین به جزئیات بصری توجه داشت. او متوجه لرزش دست چپ آیت‌الله شده بود و به او توصیه کرد دستش را زیر عبا پنهان کند تا تصویر «رهبر قاطع» خدشه‌دار نشود. اوج این بازی دیپلماتیک، دیدار‌های محرمانه یزدی با وارن زیمرمن، دیپلمات آمریکایی، در مسافرخانه‌ای نزدیک نوفل‌لوشاتو بود. یزدی در این دیدار‌ها با مهارت تمام بر ترس‌های آمریکا از کمونیسم انگشت گذاشت. او استدلال کرد که تنها راه جلوگیری از سقوط ایران به دامان شوروی، یک حکومت اسلامی قوی و ضد کمونیست است. این استدلال برای آمریکایی‌هایی که هنوز در پارادایم جنگ سرد می‌اندیشیدند، بسیار جذاب بود. یزدی موفق شد به آنها بقبولاند که ارتش ایران در صورت کودتا باعث جنگ داخلی و قدرت گرفتن چپ‌ها خواهد شد، پس آمریکا باید جلوی کودتای ارتش را بگیرد؛ و آمریکا دقیقا همین کار را کرد.

ماموریت ژنرال؛ انتظار معجزه از مردگان

در روز‌های آغازین دی ۱۳۵۷، در حالی که رفتن شاه قطعی شده بود، کارتر ژنرال رابرت هایزر را با ماموریتی سری به تهران فرستاد. ماموریت او ظاهرا حمایت از دولت شاپور بختیار و حفظ یکپارچگی ارتش بود، اما در پس‌زمینه، دستوری مبهم به نام «گزینه سی» وجود داشت: اگر بختیار شکست خورد، ارتش باید کودتا کند.

هایزر وقتی وارد تهران شد، با واقعیتی هولناک رو‌به‌رو گشت. ژنرال‌های ارشد شاه (که هایزر آنها را «گروه» می‌نامید)، برای سال‌ها آموخته بودند بدون دستور شاه آب نخورند. آنها هیچ طرحی برای اداره کشور نداشتند، هیچ هماهنگی‌ای بین نیرو‌ها وجود نداشت و از همه بدتر، آنها به‌شدت وحشت‌زده بودند.

در یکی از جلسات، وقتی یکی از ژنرال‌ها با عصبانیت از خبر فشار آمریکا برای خروج شاه صحبت می‌کرد، حقیقتی تلخ آشکار شد. متن کتاب این لحظه استیصال را چنین روایت می‌کند: «بالاخره یکی از ژنرال‌ها افکاری را که در تمام جلسات روز‌های اخیرشان پنهان مانده بود، به زبان آورد. او فریاد زد: هیچ گزینه‌ای وجود ندارد! ما چه گزینه‌ای داریم جز اینکه وقتی اعلیحضرت می‌روند ما هم برویم، یا اینکه کودتای نظامی کنیم؟! در اینجا هایزر بالاخره واکنش نشان داد. او پرسید: چطور فکر می‌کنید قرار است کودتا کنید؟ آیا برنامه‌ای دارید؟ آیا طرح‌هایی هست که هرگز به من نگفته‌اید؟...، اما هایزر بالاخره پاسخی را که به دنبالش بودم یافته بود... «گروه» هیچ‌چیزی در چنته نداشت.»

هایزر کوشید به این ژنرال‌های سردرگم بیاموزد که چطور بیندیشند، چطور با هم جلسه بگذارند و چطور کشور را در غیاب شاه اداره کنند. اما زمان بر علیه او بود. سفیر سالیوان که بختیار را «دون کیشوت» می‌دانست، عملا زیر پای ماموریت هایزر را خالی می‌کرد. از سوی دیگر، شاه حتی در لحظات آخر هم حاضر نبود فرماندهی ارتش را به‌طور کامل واگذار کند.

شاپور بختیار، نخست‌وزیر ۳۷ روزه، فردی متهور، اما بسیار متوهم بود. او می‌پنداشت می‌تواند با سخنرانی‌های آتشین و ژست‌های دموکراتیک جلوی طوفان را بگیرد. او حتی نمی‌دانست که ژنرال‌هایش (که هایزر سعی داشت متحدشان کند) اصلا او را به حساب نمی‌آورند و هایزر هم هرگز مستقیما با او ملاقات نکرد. یک کمدی کامل: ژنرال آمریکایی که قرار بود حامی نخست‌وزیر باشد، با او حرف نمی‌زد؛ سفیر آمریکا که باید رابط سیاسی می‌بود، دنبال سرنگونی نخست‌وزیر بود؛ ژنرال‌های ارتش نیز منتظر بودند کسی به آنها بگوید چه کنند و وقتی کسی چیزی نگفت، شروع کردند به بستن چمدان‌ها یا مذاکره پنهانی با انقلابیون.

پرواز عقاب؛ چنگال پلاستیکی و خاک گلدان


بیشتر بخوانید:

بازخوانی ماجرای خروج شاه از ایران


روز ۲۶ دی ۱۳۵۷، روزی که تاریخ ایران ورق خورد. شاه و شهبانو در فرودگاه مهرآباد آماده ترک کشور بودند. صحنه‌ای تراژیک و پر از اشک. افسران گارد شاهنشاهی به پای شاه می‌افتادند و تلاش می‌کردند کفش‌هایش را ببوسند. بختیار هم می‌گریست. شاه مشتی خاک ایران را در گلدانی ریخت تا با خود به تبعید ببرد. اما نکته عجیب و نمادین در داخل هواپیما رخ داد. شاهِ شاهان، کسی که جشن‌های ۲۵۰۰ ساله را برگزار کرده بود و بر تختی از طاووس تکیه می‌زد، حالا در آسمان ایران، در راهی بی‌بازگشت، با واقعیتی حقیر رو‌به‌رو شد. خدمه فرودگاه از تامین غذای هواپیما خودداری ورزیده بودند. ظروف طلا و کریستال هواپیمای سلطنتی در روز‌های پیش دزدیده شده بود.

«در نتیجه، شاهنشاه برای اولین وعده غذایی‌اش در تبعید، مجبور شد همان خورشت ساده‌ای را که برای محافظانش تهیه شده بود، با آنها شریک شود و آن را از روی یک بشقاب کاغذی با چنگالی پلاستیکی بخورد.»

همزمان با برخاستن هواپیمای شاه، زلزله‌ای ۶.۷ ریشتری شمال شرق ایران را لرزاند؛ گویی طبیعت نیز همپای تاریخ، بر این گسست عظیم مهر تایید می‌زد. در تهران، مجسمه‌ها پایین کشیده می‌شدند و مردم اسکناس‌ها را پاره می‌کردند تا عکس شاه را محو کنند. اما در نوفل‌لوشاتو، واکنش انقلابیون به خبر خروج شاه تنها یک کلمه بود: «شهمات» (کیش و مات).

هیچ؛ الهیات غیبت در آسمان تهران

۱۲ بهمن ۱۳۵۷، هواپیمای ایرفرانس حامل آیت‌الله خمینی در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست. میلیون‌ها نفر به استقبال شتافته بودند. پیتر جنینگز، خبرنگار ABC، در هواپیما خود را به صندلی آیت‌الله رساند و پرسید: «حالا که به ایران بازگشته‌اید چه احساسی دارید؟» پاسخ آیت‌الله کوتاه و کوبنده بود: «هیچی». غربی‌ها این پاسخ را نشانه بی‌احساسی یا تحقیر دانستند، اما برای هواداران مذهبی، این «هیچ» معنایی عرفانی داشت. این نشان می‌داد که رهبرشان فراتر از تعلقات زمینی است؛ او نه برای خاک، بلکه برای انجام تکلیف الهی آمده است.

جمعیت در تهران چنان بود که ماشین بلیزر حامل آیت‌الله در میان امواج انسانی گرفتار شد. مردم روی سقف و کاپوت ماشین می‌پریدند. نزدیک بود آیت‌الله در فشار جمعیت جان دهد. در نهایت یک هلی‌کوپتر نظامی برای نجات او فرستاده شد، اما حتی هلی‌کوپتر هم نمی‌توانست بلند شود، چون مردم به اسکید‌های (پایه‌های فرود) آن آویزان شده بودند. خلبان ناچار شد هلی‌کوپتر را چند متر بالاتر از زمین معلق نگه دارد و تکان‌های شدید بدهد تا آخرین نفرات آویزان سقوط کنند. سخنرانی آیت‌الله در بهشت زهرا، تیر خلاص به امید‌های کسانی بود که هنوز به «نقش گاندی‌وار» او دل بسته بودند. او اعلام کرد «توی دهن» دولت بختیار زده و گفت که «من دولت تعیین می‌کنم». اما نکته مهم‌تر، تهدید ضمنی ارتش بود: «او را رها کنید و فکر نکنید که اگر او را رها کنید، ما همه شما را قتل‌عام خواهیم کرد».

اعلام بی‌طرفی ارتش

پایان کار نه با یک جنگ تمام‌عیار، بلکه با یک جرقه در پادگان دوشان‌تپه آغاز شد. شب ۲۰ بهمن، تلویزیون ایران فیلم بازگشت آیت‌الله خمینی را پخش کرد. همافران (تکنسین‌های نیروی هوایی) در سالن غذاخوری صلوات فرستادند. افسران گارد جاویدان به آنها توهین کردند. نزاع بالا گرفت و به تیراندازی کشیده شد. مردم تهران که صدای تیراندازی را شنیدند، پنداشتند گارد مشغول کشتار همافران است و به پادگان یورش بردند. درب اسلحه‌خانه‌ها گشوده شد و ناگهان هزاران قبضه سلاح به دست مردم افتاد.

بختیار دستور حکومت نظامی داد و خواستار بمباران منطقه درگیری شد، اما کسی دیگر به سخن او گوش نمی‌سپرد. ژنرال‌ها یکی‌یکی تسلیم می‌شدند یا می‌گریختند. صبح روز ۲۲ بهمن، ۲۷ نفر از فرماندهان ارشد ارتش در ستاد بزرگ‌ارتشتاران گرد آمدند. ژنرال قره‌باغی (رئیس ستاد ارتش) و ژنرال فردوست (دوست صمیمی شاه) نقش کلیدی داشتند. استدلال این بود: ما به قانون اساسی سوگند خورده‌ایم که شاه در راس آن است. حالا که شاه رفته و بختیار هم می‌خواهد جمهوری اعلام کند، پس سوگند ما باطل است.

در ساعت ۱:۱۵ بعدازظهر، رادیو اعلامیه تاریخی ارتش را خواند: «ارتش بی‌طرفی خود را اعلام می‌کند.» این در واقع اعلام تسلیم بود. بختیار که صدای هلیکوپتر فرار را می‌شنید، با طنزی تلخ گفت که هر چه به ستاد ارتش زنگ می‌زند، انگار پیام‌گیر می‌گوید: «شماره‌ای که با آن تماس گرفته‌اید، دیگر ارتش نیست.»

خون جاری می‌شود؛ ضیافت ارواح

انقلاب پیروز شده بود، و قتل‌عام نیز در پی آن آمد. مدرسه رفاه تبدیل به زندان و دادگاه شد. امیرعباس هویدا، نخست‌وزیر ۱۳ ساله شاه که می‌توانست فرار کند، اما مانده بود تا در دادگاه از خود دفاع کند، خود را تسلیم کرد. او نمی‌دانست که «دادگاه» در قاموس صادق خلخالی (حاکم شرع) معنای دیگری دارد. ابراهیم یزدی که حالا عضوی از شورای انقلاب بود، کوشید جلوی اعدام‌های شتابزده را بگیرد. اما خلخالی معتقد بود «ضد انقلاب» باید حذف شود. شب ۲۶ بهمن، اولین گروه از ژنرال‌های شاه، از جمله نصیری (رئیس سابق ساواک)، به پشت‌بام مدرسه رفاه برده شدند.

«در حالی که چهار مرد به زمین می‌افتادند و در جان کندن مرگ به خود می‌پیچیدند، سربازان انقلابی قدم پیش گذاشتند تا بدن‌هایشان را با رگبار گلوله سوراخ‌سوراخ کنند. در نهایت، چند نفر از حضار نور چراغ‌قوه را بر آن صحنه خونین انداختند تا عکاس بتواند تصاویری را ثبت کند که صبح فردا در صفحات اول روزنامه‌های ایران ظاهر می‌شد.»

هویدا نیز مدتی بعد به همین سرنوشت دچار شد. در حالی که هنوز دادگاهش تمام نشده بود، در وقت تنفس با گلوله‌ای کشته شد. ژنرال فردوست که به شاه خیانت کرده و به انقلابیون پیوسته بود، عاقبت دستگیر شد و پس از مصاحبه‌ای تلویزیونی که در آن به ولی‌نعمت سابقش دشنام داد، به طرز مشکوکی در زندان جان سپرد.

در واشنگتن، وقتی خبر سقوط ارتش رسید، در اتاق بیضی کاخ سفید فقط سکوت حکمفرما بود. گری سیک به یاد می‌آورد که یکی از آخرین تلگراف‌های سفارت آمریکا جمله‌ای داشت که پایان یک دوران را خلاصه می‌کرد: «ارتش تسلیم شد؛ [آیت‌الله]خمینی برنده شد. در حال نابود کردن تمام اسناد محرمانه هستیم.» و این‌چنین بود که در زمستان سرد ۱۳۵۷، دودمان پهلوی سقوط کرد. شاه در جستجوی پناهگاهی از مصر به مراکش و سپس مکزیک و پاناما آواره شد، در حالی که در تهران «ارواح آزادشده از بطری، تازه ضیافت خود را آغاز کرده بودند.»

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۳
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۲:۰۷ - ۱۴۰۴/۱۱/۲۷
1
0
اتحاد انسجام میلیونی دنیا چند روز که چشمگیر بود
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۲:۱۳ - ۱۴۰۴/۱۱/۲۷
0
0
بعد همه این اتفاقات رئیس جمهور دولت ها رو از گذشته خاتمی احمدی نژاد روحانی رییسی تا حال پزشکیان میفرستن جلو از اتحاد و فراموشی بگه خیلی جوکه انگار هیچی نشده جوونیمون بیخودی برای تعصب لجبازی بیجا فساد اختلاس گسترده سیستماتیک نابود نشده
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۳:۰۰ - ۱۴۰۴/۱۱/۲۷
0
1
بالا بری پایین بیای نمی تونی این حقیقت رو که آمریکا با همدستی انگلیس شاه رو سرنگون کرد انکار کنی ، حالا برو باز هم هرچه دلت میخواد قصه بگو و وصله پینه کن
نظرات شما